|
آخـــرین برگ سفرنامه ی باران این است ...که زمین چرکیـــن است...!
|
ساعت هفت و نیم را نشان می دهند،
و من دوباره جلوی این کافه ی قدیمی
انتظار آمدنت را نفـس می کشم...
ساعت ٍ هفت و نیم ٍ جلوی کافه،
همیشه عطر ٍ تو را با خود دارد...
انگار تمام ٍ بودنت ، لحظه ای از اینجا عبور کرده است...
از هفت و نیم، هفت ثانیه که می گذرد،
می رسی...
لبخند ٍ همیشگی ٍ روی لبهایت، در نگاهم قاب می شود...
دستانم را می گیری و چند لحظه بعد
روبه روی هم
تمام ٍ کهنگی هوا را می بلعیم...
اینجا همه چیز مانده و قدیمی به نظر می رسد،
حتی طعم این قهوه ی تلخی که همیشه برای هر دومان سفارش می دهی ،
و تک تک واژه هایی که از قاب ٍ لبخندت،
روی قلبم میریزند...
به من که خیره می شوی ،
هزار هفت ثانیه می گذرد!
هستی... اما هنوز نیامده ای!
همچنان جلوی کافه ایستاده ام...
و "من" دارد توی کافه، یادت را می بوسد ...
پ.ن: دوستون دارم...زیاد :)
میزنم پک به طعم سیگارم
تا از آتش تراوشی بکنم
مسئله باز کاملن شخصیست
دوست دارم که خودکشی بکنم
ماهی قلب را همان بهتر
که به دندان کوسه ای بدهم
دوست دارم به جای لبهایت
به لب مرگ بوسه ای بدهم
مثل دریاچه ای که خشکیده
دوست دارم ترک ترک باشم
دوست دارم که با شتاب تمام
راهی مقصد دَرک باشم
به جهنم که شعر من تلخ است
دوست دارم همیشه بد باشم
من چرا؟ ... من چرا فقط باید
آنکسی که نمی رسد باشم؟
"مست کردم و راست می گویم
دل من هر چه خاست می گویم"
تو که از بنده ات نمی ترسی
زود پایین بیا اگر مردی
به تمام خداییت سوگند
کفر من را خودت در آوردی
تو اگر پیش من نمی آیی
من می آیم سراغ تو بالا
مثل تو نیستم ...فقط حرفی!
این رگ ، این تیغ ، می زنم حالا
دو سه ساعت، فقط دو سه ساعت
تا به سوی تو باز برگردم
ای خدا را چه دیده ای، شاید
زیر پای خودم له ات کردم!
رگ زد و روی تخت خود گم شد
لرز افتاد در همه بدنش
گیج شد ، گیج شد و خابش برد
عرق مرگ، شعر ِ روی تنش
.
.
و خدا با قطار صبح آمد
و خدا
.
.
.
.
با قطار صبح آمد
شکل پیچیده ای که ساده شد و...
زود ماشین گرفت و بعد از آن
جلوی خانه اش پیاده شد و...
وارد خانه شد به آرامی
پسرک لحظه های سختش بود
چشم در باز ماند از حیرت
که خدا در کنار تختش بود
قدمش آنقدر معطر که...
خانه را غرق بوی نرگس کرد
دست او را گرفت در دستش
و جوان چیز تازه ای حس کرد
اشک در چشمهای او لغزید
بندۀ خویش را صدا می کرد
هیچکس را نداشت ، تنها بود
زیر لب هی خدا خدا می کرد
توی خاب پسر سرش را برد
شکل کابوس را بهم می زد
لحظه ای بعد در خیابانی
دست در دست او قدم می زد...
آخر قصه می شود معلوم
عشق و نفرت همیشه هم دستند.
... دو فرشته کنار تخت پسر
زخم او را به بوسه می بستند
ظهر خورشید خانه را پر کرد
موج هم آن میان تلاطم داشت
خانه اش غرق بوی نرگس بود
و جوان زیر لب تبسم داشت
نادر ختایی
خداوند بینهایت است و لا مکان و بی زمان ،
اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید.
(ملاصدرا)
*توی شعر غلط تایپی نیست/ آقای ختایی چیزایی ک خونده نمیشن نمی نویسنن، و برعکس ;)
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
خدایا سلام
دلیل لحظه های بودنم سلام
سر تا پا سکوتم سلام
سر تا پا سکوتی که تنها تو هیاهویش را میدانی
با این قفلی که به دهانم زده ام
من
حرف نمی زنم
مطابق میل رفتار می کنم
تمام امنیت تمام بودن من
این تمام من
در مقابل تمام تو
گوش به زنک حرف های تو
با من حرف بزن
خدایا
سلام
"شهاب نادری"
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
پ.ن: امشب دلم گرفته.... همینجوری..بی خودی...
شایدم بی خود نباشه! ولی گرفته :(
پ.ن 2: این دو تا شعرو دوس دارم..حسشون یه جور خاصیه... حسشونو دوس دارم :))
پ.ن 3: دوستون دارم..زیاااد :)))
پ.ن4:وقتی دلم میگیره آهنگ وبمو دوس دارم...
بعدا" نوشت: سپیده میگه محدثه سالن گرم بود داشتی هی خودتو باد می زدی؟ :)
دوربین شبکه ی 5 ظاهرا" بین اون همه آدم قیافه ی رو به موت من براش جالب بوده :| به این میگن تههههههه شانس :p
سلام دوستای گل :) خوبین؟ ایام به کام ;)
دوباره پرحرفی های من شروع شد! شرمنده! :))
+امروز در سالن "یادگار امام رشت" مراسم تجلیل از ورزشکاران سال 90 بود، البته من در مقابل همه ی آنها "فنچ" * به حساب می آمدم.
ماشاءالله اکثرا" عزیزانی بودند که مقامشان آسیایی و جهانی بود :))
بنده هم ساعت 4، به همراه دوستان و استاد عزیزم ، در آن مراسم حضور داشتیم.
مراسم تجلیل که چه عرض کنم! :))
آقای نماینده ی م ج لٍ .س که تازه به سٍمت خود دست یافته بودند، با ویلچرشان حضور داشتند! و نمی دانید من از همان اول که عکسهایشان را می دیدم و تعریف فعالیتهایشان را میشنیدم چقدر از ایشان متنفر بودم :@
عکسهای ضعیف نما، معصوم نما، فرشته ی آسمان ٍ هفتم نما :)))
که در همه جای شهر پُر بود و من از قرار گرفتن او در این مسند بسیارر ناراضی بودم :/
به همراه استاندار و فرماندار و امام جمعه :)) و رئیس جوانان و ورزش و این آدمهای "اسم گُنده" ی دیگر :|
من هم دور از جانتان، به یک بیماری بسیااااااااار وحشتناک دچار شده ام! در توضیح بیماری همین بس که صدایم مثل غاز شده است ، گوش راست و گلویم به شدت درد می کنند، سرگیجه و خواب آلودگی و اشک ٍ چشم و ... و...! الان هم قاچاقی و با اجازه ی حضرت عزرائیل در حالی که یک جعبه دستمال کاغذی روی میز کامپیوتر و یک سطل آشغال کنار صندلی است برایتان تایپ می کنم! :)))
دیروز و امروز هم سرٍ جمع 4 عدد آمپول و یک سرم نوش جان کردم :( از قرص استامینوفن و آنتی هیستامین گرفته تا کوآموکسی کلاو هم برایم تجویز کرده اند! فکر می کنم بیماری ناشناخته ای باشد! :))))
دکتر هم قرص سرماخوردگی و حساسیت و عفونت باکتریایی و ویروسی و خلاصه همه را تجویز نمودند که بنده بخورم شاید جواب داد و به آغوش زندگی بازگشتم=))))))
خلاصه اینکه حتما" متوجه هستید آدمی با این حال، اصلا" دوست ندارد در هیچ مراسمی شرکت کند، اما فقط به خاطر استادش و زحماتی که دوست دارد نتیجه اش را ببیند می رود..و من رفتم :)
چشمتان روز بد نبیند :|
ما تا ساعت 9شب فقط صدای این عزیزان "اسم گنده" در گوشمان بود :(
سردرد و تب و گوش درد هم که داشتم :( "گل بود و به سبزه نیز آراسته شد :( "
باورتان نمیشود! برای جناب ٍ استان/ دار دست می زدیم ، صلوات می فرستادیم که "آقا بفرما پایین از منبر:)) "
اما ایشان بسیار شاد و خوشحال دستشان را از سمت راست سالن به سمت چپ هدایت می کردند و در میکروفن می فرمودند " من غلاااام همه تونم :)) چاکریم! =)))) " یعنی به طور ذاتی طنز بودند برای خودشان:)
و صد البته همه کلی از خودشان تعریف کردند..خصوصا" جناب ٍ "معصوم نما" آنقدر از خودش گفت که گمان کردم هم اینک سقف سالن روی سرمان خراب میشود =))))
مجری های برنامه ، که همه کارمند صدا/سیما بودند نیز مراسم پاچه خاری را به نحو احسن انجام دادند :|
البته از حق که نگذریم اول ٍ مراسم ، گروه موسیقی نیروی دریایی، آهنگ "ای ایران" و "وطنم" را بسیار زیبا اجرا کردند...
یک مراسم موسیقی محلی هم بود که البته چون خواننده بسیار بد صدا بود، من دوست داشتم سرم را بکنم داخل کیفم و زیپش را بکشم :|
حال تصور کنید در این وانفسا، یکی از دوستان عزیز ، سرش را گذاشته بود روی شانه ی بنده، و کلا" خودش را ولو کرده بود روی من :)))
من هم با هر زبانی به ایشان گفتم عزیزم حالم خوب نیست، به خرجش نرفت :))
در نهایت گفتم " ببین، بد مریض میشیا! من وحشتناک سرما خوردم!"
ایشان هم اذعان داشتند: " من اینقدر از سرما خوردگی خوشم میاد! " و غش غش خندیدند و به پررویی خودشان افتخار نمودند!
من هم با لحنی مهربان گفتم : "جدا"؟"
و ایشان بسیار شاد گفتند " " 100%"
بنده هم برگشم و با یک لبخند یک عدد فوت ناقابل تقدیمشان کردم =)))) [نهایت بدجنسی]
او هم با وحشت و عباراتی مثل "شوخی کردم دیوونه! این چه کاری بود؟ تو شوخی سرت نمیش؟"
و دو صندلی از من فاصله گرفت! کار ٍ خوبی نبود ولی خودم خیلی خوشم آمد :)))
در نهایت مخمان را که چندین دور چلاندند، قرار شد جوایز را اهدا کنند!
همه ی اسمها را پشت سر هم صدا کردند و آقای "معصوم نما" به هرکسی یک پوشه و یک مدال می دادند!
درون پوشه یک روزنامه ی تبلیغاتی/یک کتاب/ یک ععد بیسکوییت! =))) / ویک حواله ی 300 هزار تومانی بود !
لازم به ذکر است که دبیر هیئتمان، حواله را از بنده و دوستم گرفت و گفت "تو حسابتون می ریزم!"
ولی 99% اگر پشت گوشمان را دیدیم پول را هم دیدیم... بعله :)))
در کل خیلی بد بود!
روزگار غریبی است نازنین :)
* : یک پرنده ی کوچولوی زشت =))))))))))))))
پ.ن: خلییییییییییییییییی دوستون دارم :)))
پ.ن2: دوستان از همه تون میخوام که به شــــــــــــــــدت برای یکی دعا کنید!
آدمی که خنده از روی لباش محو نمیشه..اما اونقدر تلخی تو سرنوشتش به وجود آمده که...
اون همینطور پر انرژِی به کارش ادامه می ده، غصه ها رو تحمل می کنه.. و خدا می دونه چقدر صبر داره
:)
چند روزه براش دعا می کنم..وبرای خانوادش ... حتما دعاش کنید/ اگه دوست دارید دعا کردن دیگرانو :)